ارزش های شغل من

چند روزی بود که سوالی ذهنم را درگیر کرده بود،”آیا من شغل با ارزشی دارم؟”

دلیل اینکه این سوال در ذهنم ایجاد شده بود،فقط یک چیز بود،در سمیناری شرکت کرده بودم و سخنران از همه ی شرکت کنندگان که همگی شاغل در کسب و کارشان بودند پرسیده بود “ارزش های شغل خودتون چیست” و “آیا شما شغل با ارزشی دارید؟”

قرار ملاقاتی با رییس یک دانشکده داشتم و به خاطر نبود جای پارک،یک ماشین از آژانس گرفتم.

راننده بعد از 5 دقیقه از تماس،من را سوار کرد و راهی مقصد شدیم.

طبق عادت همیشگی که دارم از راننده های ماشین های شخصی که مسافر کشی می کنند یا درآژانس کار میکنند سوال میکنم،”چی شد که داری با ماشین کار میکنی؟”

هر بار هم پاسخ های مختلف می شنوم،مثل اینکه بیکار بودم،بدهکارم،وام و قسط دارم،یک حقوق کفاف نمیده،دوست دارم سرگرم باشم و…

اما این بار راننده جواب متفاوتی به من داد،وقتی از او این سوال را پرسیدم،یک نگاه به سر تا پای من کرد و وقتی دید که کت و شلوار بر قامت من هست،مودبانه گفت برای چی می خواهید بدونید؟

من هم لبخند زدم و گفتم برام جالبه راستش.از همه ی راننده ها میپرسم.

راننده که به جلو خیره شده بود،دوباره به من نگاهی کرد و گفت :”واقعا برات جالبه؟”

-من خنده ام را جمع کردم و گفتم اگر ایرادی نداره!

راننده دوباره به جلو خیره شده بود و مشغول رانندگی بود و گفت: “باشه بهت میگم”

5 سال پیش من یک مغازه لاستیک فروشی داشتم و حسابی اوضاع کاری من خوب بود.اون موقع 34 ساله بودم و بعد از سالها شاگردی کردن و خاک بازار رو خوردن تونسته بودم آقای خودم باشم.ازدواج کرده بودم و حاصل ازدواج ما یک دختر 4 ساله بود.توی خونه خودم زندگی می کردم و حسابی همه چیز خوب بود.

همه چیز خوب بود،یک عصری یک مشتری اومد و لاستیکی از من خواست،بلند شدم نگاه کردم دیدم توی مغازه نداریم،شاگردم رو صدا کردم و گفتم برو انبار روببین این لاستیکی که این آقا می خواد رو داریم یا نه.

شاگرد من رفت و بعد از چند دقیقه با دو حلقه لاستیک اومد و تحویل مشتری دادیم و شب رفتم خانه.

صبح حوالی ساعت 7 صبح دیدم تلفن خانه داره زنگ می خوره،چشمام رو مالیدم و به زور از روی تخت بلند شدم و کشون کشون رفتم سمت تلفن،گوشی رو برداشتم با صدای خواب آلوده گفتم بله بفرمایید،از اون طرف تلفن دیدم همسایه مغازه ماست گفت علی آقا چرا موبایلت خاموشه؟بهش گفتم می دونی که من شبا گوشی ام رو خاموش می کنم،چیزی شده؟

-آره ،پاشو بیا انبارت آتش گرفته.

راننده میگفت نمیدونم چطوری خودم رو رسوندم به مغازه ،ولی وقتی رسیدم دیدم انبار بوی زمخت لاستیک سوخته می ده و همه چیز سوخته.

500 میلیون من مذاب شد!

همه مشکلاتم شروع شد،کلی چک توی بازار داشتم و نمی خواستم ذره ای اعتبارم بره زیر سوال،عمده ی بارم رو چکی خریده بودم، و باید هر کاری میکردم که چک هام پاس بشه،هیچکس شرایطم رو درک نمی کرد،همه ناراحت میشدن،اما مردم پولشون رو می خواستن.

مجبور شدم تا می تونم از دوست و آشناهای صمیمی قرض کنم،به هرکسی که شد رو انداختم،واقعا بی اندازه کار میکردم.

کار به جایی رسید که دیگه نمی تونستم قرض کنم،به این راحتی وام هم نمیشد بگیرم،می ترسیدم توی پس دادنش بمونم و اوضاع بدتر از این بشه.

تنها راهی که داشتم این بود که خانه رو بفروشم.خیلی بالا پایین کردم شرایط رو اما واقعا این آخرین راه بود برام.

یک شب رفتم خانه و از همسرم خواستم که دو دقیقه بشینه پیشم،گفتم بهش ببین من توی شرایط خوبی نیستم،کلی بدهی دارم و کلی قرض کردم،هرچی هم الان دارم تلاش میکنم اونی نمیشه که من می خوام.

راستش می خوام خانه رو بفروشم.

زنم کلی ناراحت شد و شاکی شد و گفت داری ما رو بی خانه می کنی و بحث بالا گرفت.هرچه گفت و شکایت کرد از من گفتم که واقعا راه دیگری نداریم.زنم پرسید خب حالا قراره کجا بریم بعد از فروش خانه؟

راستش توان پرداخت اجاره هم نداشتم،بنا براین بهش گفتم میریم خانه پدرم.دوباره گله و شکایت و غر زد که اینطوری نمیشه و من نمی تونم.گفتم این شرایط منه!هیچ راه دیگری نیست.

با هزار غر غر و گله خانه را فروختم،بدهی ها را دادم و 2 سالی در خانه پدری ام زندگی کردم.

برای بازگشت به مرحله اول زندگیم مجبور بودم خیلی کار کنم،یادم رفته بود خانواده دارم،تفریخ،سفر برای من معنی نداشت،من فقط باید کار میکردم و کار می کردم تا بتوانم به روزهای گذشته برگردم.

یک روز خانمم با یک برگه پیش من آمد و گفت این خدمت شما،قبل از اینکه برگه را بگیرم گفتم این چیه؟

با حالت خیلی سنگین و بدون هیچ نگاه محبت آمیزی گفت این درخواست طلاقه.

یه لحظه داشتم از هوش می رفتم گفتم چی؟!

بردمش توی اتاق تا پدر مادرم متوجه نشوند،گفتم چی داری میگی؟!

با همان نگاه سردش گفت:خسته شدم!2 سال زندگی ما جهنم شده،نه سفر رفتیم،نه بیرون رفتیم،نه مهمون دعوت کردیم،نه مهمانی رفتیم،نه خرید کردیم!هیچی!خسته شدم!دیگه این زندگی تو مجبور باشی فقط و فقط کار کنی نمی خوام!من دیگه نیستم!

شوکه بودم!حرفی نمی زدم،خیلی تلاش کردم  که همسرم و بچه ام رو از دست ندم،اما واقعا نمی تونستم جلوش رو بگیرم،حتی حضانت دخترم رو هم دادم بهش و الان مجبورم در کنار کار مغازه برای اینکه وام هام رو بدم با ماشین کار کنم.الانم در خدمت شمام!فکر کنم پشیمنون شدی دیگه از راننده آژانسی بپرسی برای چی داره با ماشین کار میکنه! و بعدش خندید!

من که این حرف ها رو از آقای راننده شنیده بودم هم شکه شده بودم.نمی تونستم حرفی بزنم و گفتم واقعا متاسفم!

و ادامه دادم،می تونم یک سوال دیگه ازتون بپرسم؟

گفت بپرس!

شما انبار و مغازه ات رو بیمه نکرده بودی،نه؟درسته؟

-ای بابا دست روی دلم نذار!چقدر نادان بودم.بارها و بارها بازاریاب های بیمه اومدن توضیح دادن در مورد بیمه آتش سوزی،بیمه عمر من اصلا گوشم به این حرفا بدهکار نبود!می گفتم اینا همش هزینه است!وقتی هم میدیدم همسایه های من مثلا یک میلیارد جنس داره فقط 200 میلیونش رو بیمه میکرد که کمتر پول بیمه بده،میگفتم کلا نمی خوام!خیلی از بزرگای بازار میگفتن به همه که بیمه کنید،جلوشون می گفتم چشم چشم!ولی بعدش پشت گوش می انداختم!

حاضر بودم وقتی این اتفاق افتاد 10 میلیون حق بیمه بدم!اما مگه کسی اون موقع دیگه بیمه ام میکرد.

من به مقصد رسیدم و کارتم رو دادم به آقای راننده و یک نگاهی کرد و یک آهی کشید و گفت کاشکی یکی به زور بیمه ام میکرد!تو نماینده بیمه ای،نذار خیلی ها به سرنوشت من دچار بشن.

راستش زودتر از مقصد پیاده شدم وتا به حرفای این مرد فکر کنم،قدم میزدم و به این درک می رسیدم که خدای من ،امکان داره یک بیمه نامه ساده بفروشم،ولی همین بیمه نامه می تونه جلوی ورشکستگی یک نفر بیگره،می تونه جلوی طلاق رو بگیره،می تونه کاری کنه که یک کارخانه دار کارگرای بیشتری رو استخدام کنه به جای اینکه به خاطر بدهی اونا رو تعدیل کنه.

بله من فهمیدم چه شغل ارزشمندی دارم،ارزش های شغل من در اینه که با فروش هر بیمه نامه جلوی از هم پاشیدن یک خانواده،یک کارخانه،یک کسب و کار گرفته می شه.

من بیمه می فروشم تا به آدم ها فرصت بیشتر با هم بودن بدم،من بیمه میفروشم تا به مردم اجازه بدم از موهبت های زندگی شون لذت ببرن،من بیمه می فروشم و به مردم اجازه میدم ثروت و سرمایه ای که جذب کردن رو گسترش اش بدن.من بیمه می فروشم تا کارگری کارش رو از دست نده،من بیمه می فروشم تا کارگری اگر خدایی نکرده از روی داربست افتاد و خانه نشین شد،دست خانواده اش جلوی کسی دراز نشه.

حالا با قدرت بیشتری ادامه می دم و خوشحالم که در صنعتی کار میکنم که ارزش های بسیاری برای من و ارزش های بسیاری برای جامعه ای که در اون زندگی می کنم تولید میکند.

شما چطور؟شغل شما چه ارزش هایی داره؟فقط کافیست 5 دقیقه فکر کنید و ارزش های شغل خودتون و خدمتی که به بقیه مردم میکنید رو لیست کنید.

 

آموزش فروش و کسب و کار

درآمدت رو دو برابر رقیب های خودت کن! برای مشاوره رایگان، همین الان با شماره تلفن ۰۹۳۶۴۲۸۰۵۶۹ تماس بگیرید.

تماس بگیرید