چه اتفاقی برای سینا محمدیان افتاد؟-قسمت اول

سینا محمدیان هستم از سال 1389 در صنعت بیمه مشغول به فعالیت هستم.

این رزومه مهم نیست، رزومه رو همه داریم. مهم اینه چکارکردیم، چه تجربه ای به دست آوردیم .

خیلی همایش ها بوده در خصوص بیمه شرکت کردم تمام تلاشم بر این بوده که بهترین مطالب را یاد بگیرم وتوی شرکت خودم در نمایندگی خودم پیاده کنم و تا اونجایی که تونستم از شکستهای خودم درس بگیرم شرکتهای مختلفی که الان دارم باهاشون کار میکنم . در زمینه های مختلف صنعتی،خدماتی ،بیمارستانی،بازرگانی و عمرانی .

همه ی اینها رو فقط مدیون یه نفر هستم،اونم خدا.

که اگرلطف خدا نبود به اینجا نمیرسیدم. جاهای مختلفی سخنرانی کردم .

چه بودم ؟چه شدم؟ وبه کجا میروم؟

اسفند 89 سر میز شام بودیم ،برادرم و خانمش خونه ی ما دعوت بودند. داشتیم شام میخوردیم، برادرم گفت که میخواد نمایندگی بیمه روبدهم برود! گفت:”کار نمیچرخه،مشتری نیست، تبلیغات زیادی کردیم، 2تا کارمند دارم ،حقوق اون 2تا کارمندمم نمیتونم بدم. فکر میکنم که چون خودم شغل دیگه ای دارم این نمایندگی رو بدم به یکی دیگه خیرش بیشتره.”

راستش من شغلهای زیادی رو امتحان کرده بودم، گفتم که:” بدش به من”

به حرفم گوش نداد، دوباره ادامه داد به حرف زدن.

گفتم:” بدش به من”

خندید و گفت:” کار تو نیست”

– “تو چکار داری آقا! بدش به من! من درستش میکنم!

– ما تابلو زدیم، ملک ما مسکونی بوده و شهرداری سال 89 ما رو 4 میلیون تومان جریمه کرده.اگر  با این شرایط قبول میکنی،باشه!مال تو!

گفتم باشه!

 از فرداش رفتم سر کار نمایندگی بیمه،یک اتاق گرفتم 8 متری، تو این اتاق شروع کردم به کار کردن.

تنها بودم.

باداداشم سر یه سری موضوعات خیلی ساده 2حرفمون شد،دو تا برادر همش بحث میکردیم! گفتم بیمه رو به من یاد بده!من بلد نیستم!

– خودت باید یاد بگیری! من با این شرایط اینجا رو به تو دادم!

تمام نمایندگی های بیمه زیر نظر شعبات کار میکنند،شعبه تشکیل شده از واحد مدیریت،واحد های صدور بیمه نامه،واحد خسارت.برای اینکه کارهای صدور بیمه نامه انجام بشه باید میرفتم به شعبه.

بار اولی که رفتم شعبه خودمون، وقتی وارد شدم، کارمندی که باهاش کار داشتم،گفت: شما پیک  نمایندگی هستی؟

گفتم نه!از این به بعد قراره من همه ی کارهای نمایندگی رو انجام بدم!

مرد یه نگاه بدی به من کرد و گفت :بهت نمیاد!با این تیپ سوسولی نمیشه!

من اونموقع فقط 23 سالم بود.نمی دونستم چطوری باید سر یه همچین کاری میرفتم!

یواش یواش فهمیدم نماینده های بیمه خیلی هاشون با کلاس هستن،کت شلوار،خانم ها رسمی،با مانتو فرم!بعضی از آقایون کروات میزدن.من با سویی شرت بودم و چون هوا سرد بود،همینطوری اومده بودم!

یادمه خیلی سال پیش که نمایندگی بیمه رو داشتیم،یک روزی برادرم گفت برو این بیمه نامه مسافرتی رو بده به فلان شرکت.

من اون موقع 14 سالم بود،یک تی شرت قرمز به تن داشتم،رفتم وارد اون شرکت بشوم،نگهبان گفت کجا؟

گفتم با خانم فلانی کار دارم،بیمه مسافرتی براشون آوردم.

نگهبان یک نگاهی به من کرد،گفت نمیشه بری بالا!

بذار بگم بیاد پایین!

گفتم چرا؟

گفت آخه با تی شرت قرمز؟!

گفتم خوبه لخت نیستم!بیشتر عصبانی شد!گفت نه!اصلا!

زنگ زد به اون خانم،اون خانم اصرار داشت که بیام بالا!این نگهبان نمی ذاشت! اون خانم میگفت مشکلی نداره!نگهبان می گفت نه!

خلاصه آخر اون خانم اومد پایین از من معذرت خواهی کرد و رفت!

یکبار دیگه هم می خواستم بروم دانشگاه،اون زمان من دانشگاه تهران جنوب درس می خواندم،ترم تابستان بود باید می رفتم کلاس آزمایشگاه فنی داشتم،3 جلسه گذشته بود و من اولین جلسه بود که می خواستم بروم سر کلاس! من یک شلوار لی پاره پوره که مد بود پام بود.اومدم برم داخل،نگهبان جلوم رو گرفت،گفت کارت دانشجویی!

بهش برگه ی انتخاب واحد رو نشان دادم،لبخند زدم،گفت نمیشه بری داخل!

گفتم چرا؟

-شلوارت پاره است!

-مدلشه!

می دونم!چون مدلشه نمیشه بری!

-اما آقا من کلاس دارم!باید برم!اگر این جلسه نرم حذف میشم!

-مشکل خودته!

-میشه اجازه بدی این دفعه برم؟

-نه!برو بیرون!

یه کم فکر کردم،یه کم صبر کردم،دوباره گفتم!دیدم نه!نمی ذاره!شلوار از کجا بیارم توی این اوضاع!

-آقا!اگر خارج از ایران بود به شلوار یه دانشجو گیر میدادن؟

-مثلا کجا؟

-جاش مهم نیست!هرجای دنیا!شما فکر کن آلمان!

-برو آلمان درس بخون!واسه چی اینجایی؟

یک کم فکر کردم،دیدم که دارم بحث بی خود میکنم!

گفتم باشه!واقعا به خاطر شلوار نذارن آدم درس بخونه!این عدالت نیست!

پابان ترم شد،اون شلوار رو هم انداختم دور،سر اون کلاس آزمایشگاه هم نرفتم،ترم تابستان کوتاه بود،نزده من میرقصیدم!چه برسه که 4 جلسه هم از دست داده باشم!در کمال ناباوری!دیدم نمره آزمایشگاه یعنی همون درسی که جلوی ورودم گرفته شد دیدم شدم 19!!!باورم نمی شد!من که نه امتحان دادم!نه چیزی!

مثل بچه های آقا رفتم دانشگاه،پیش مسئول آموزش،گفتم خانم فلانی،من این درس رو نه امتحان دادم نه سر کلاس رفتم،استاد داده 19!

یه نگاهی به من کرد،یه نگاهی به کارنامه،گفت همین الان مثل بچه خوب سرت رو بنداز پایین و برو!

-یعنی چی؟

صداش رو یواش کرد،گفت عقلت رو از دست دادی؟امتحان آزمایشگاه کتبی که نیست،اونم دوست داشته بهت بده 19!برو!

-ولی آخه!

-اصلا بده من بهت صفر بدم!برو دیگه!

وقتی اومدم بیرون انگار بال درآورده بودم!خوشحال بودم!فقط رفتم سمت نگهبانی!رفتم اون نگهبان رو ببینم که من رو راه نداد!دیدم نیستش!شانس آورد که نبود!وگرنه کلی می خواستم باهاش دعوا کنم!

بگذریم!برگردیم سر روزای سخت من توی بیمه

بیمه رو با همه سختیهاش با همه اتفاقایی که افتاد ادامه می دادم، فروش رو هیچکسی بهم یاد نداد،یاد هم نمی دادند!

پرسنل شعبه ما سرشون شلوغ بود. اون موقع 42 نماینده داشتیم.42 نفر مثل من!

هرسوالی که میپرسیدم میگفتن الان نمیتونیم جواب بدیم. اونایی هم که به من لطف داشتند میگفتند: وظیفه مانیست به تو آموزش بدیم! وظیفه اون نماینده است که به تو آموزش بده!

اینقدر اشتباه بیمه نامه زدم تا تونستم کار رو یاد بگیرم.

 

آموزش فروش و کسب و کار

درآمدت رو دو برابر رقیب های خودت کن! برای مشاوره رایگان، همین الان با شماره تلفن ۰۹۳۶۴۲۸۰۵۶۹ تماس بگیرید.

تماس بگیرید