فقط بوق بزن!

سال 1396 به دهلی نو یک دوره ای آموزشی در مورد کسب وکارم بیمه سفر کرده بودم. به شهر های مختلف هندوستان رفتکم و موضوعی برام جالب بود ،در همه ی شهر ها چیزی به نام تمیزی که در کشور خودمون داریم،وجود نداشت.جالب اینجاست اکثر اماکن توریستی و معابد بسیار تمیز بودند که البته شاید از نظر خیلی از آدم ها باز هم تمیز حساب نمی شد، اما وقتی فهمیدم مردم به این وضعیت عادت کرده بودند عمق فاجعه را می فهمیدم. تصور ما این است که همه ی پایتخت ها باید متفاوت باشند،اما آدم ها در این پایتخت به این صورت زندگی شان گذری میشد. من متوجه شدم که در اون سال چیزی به نام شهرداری وجود نداشت! خدا رو صد هزار مرتبه شکر ادرار کردن کنار خیابان یا هر مدل کاری که از انسان چیزی ازش خارج شود کنار خیابان ممنوع شده بود. سالیان قبل روال بود که مردم این کار ها را در کنار خیابان انجام دهند و به این مدل زندگی ادامه دهند. عده ای می گویندکه ماهاتما گاندی برای اینکه انگلیس ها را از کشور بیرون کند به مردم می گفت که در خیابان کارشان را انجام دهند! و چون آنها آدمای تمیزی بودند و با دیدن این اتفاقات منزجر می شدند.البته من در هیچ جای تاریخ در این مورد اصلا چیزی مطالعه نکردم و ندیده ام، ولی زمانی که در فرودگاه دهلی نو که به نام آقای گاندی نام فرودگاه ثبت شده بود در هنگام خروج از هواپیما پیاده به من گفته شد که در سال 2017 - 2018 این فرودگاه یکی از برترین فرودگاه های دنیا بوده است. وقتی دیدم که خدمه ی یک پرواز هواپیمایی آلمانی در هنگام حرکت به سمت پرواز خودشون با جای جای مختلف فرودگاه عکس می گرفتند برایم جالب بود .
به ازای هر هندی 4 اتومبیل بی استفاده و رها شده وجود داشت، در دهلی نو ترافیک بسیار زیاد بود! تدابیر زیادی برای کنترل این موضوع اندیشده شده بود ،
- زمان مدرسه رفتن بچه هاشون پس از شروع زمان اداری کشور بود،
- بانک ها بعد از ظهر ها نیز باز بودند و به مردم خدمات می دادند.
خیلی از ساختمون ها رو دیدم که متروکه بودند، پاساژهای زیادی دیدم که از داخل اونها به علت متروکه بودن درخت رشد کرده بود.
با خودم میگفتم حتما ورشکسته شده اند یا به مشکل خوردند یا شاید اضافی بوده اند!
در هر صورت دهلی درس های بزرگی برایم داشت که یک درس را هرگز نمی توانم از ذهنم پاک کنم. زمانیکه وارد دهلی می شوید صدای بوق کلافه ات می کند .چندین شهر مختلف رو سفر کردم و متوجه شدم در کل هندوستان داستان همین بود!همه جا مردم بوق میزدند!
سلام بوق بود! خداحافظ بوق بود! فحش بوق بود! احول پرسی بوق بود! و...
اونا برای هر چیزی که فکر کنید کارشون را با بوق انجام می دادند! برام جالب شد و دوست داشتم داستان این بوق زدن رو متوجه بشم . فهمیدم خیلی سال پیش آقایی بوده که در هندوستان درسش را می خواند و از اونجایی که هندوستان مستعمره انگلستان بود تصمیم می گیرد که ادامه ی تحصیلاتش را در لندن بگذراند. در لندن رشته حقوق درس می خواند و پس از آن به اونها تصمیم میگیرد به آفریقای جنوبی مهاجرت کند و در آنجا حقوق بین الملل را می خواند. آفریقای جنوبی یکی دیگر از مستعمره های انگلستان بوده و دوباره در یک محیط انگلیسی درسش رو به پایان می رساند. بر میگرده به کشور خودش و تمصیم میگیرد شروع کند به خدمت به مردم کشورش. متوجه میشه که کشورش به صورت وحشتناک زیر سلطه انگلستان است و باید تلاش خودش را انجام دهد تا از سلطه ی انگلیس ها بیرون بیاید.
قطار های هندوستان در 70 سال پیش برای انگلیس ها بوده، واگن اول واگن سلطنتی واگن وسط واگن کارمندان انگلیسی و افراد نظامی و واگن سوم که مخصوص حمل بار بوده و صندلی وجود نداشته برای مردم هندوستان. اونها فقط می توانستند در قطار بایستند. ایشون کت شلوارش رو می پوشه و خیلی شیک و منظم میره کجا می شینه، واگن اول قطار. مهماندار قطار میاد میزنه رو شونه اش و میگه که میری بیرون یا بندازیمت بیرون؟ می گه چه طرز صحبت کردن با منه! من یه هندی ام درست با من صحبت کن! بهش میگن اینجا جای تو نیست! واسه چی اومدی واگن اول! تو باید بری واگن آخر! تو صندلی ما رو کثیف می کنی! دعواشون میشه و این آدم قبول نمی کنه پیاده بشه مهماندار هم میگه ببین باید پیاده شی! اگر پیاده نشی نگهبان ها رو صدا می کنم و پرتت می کنن بیرون !می گه هر کاری می خواهید انجام بدید!من پیاده نمی شم! بعد چند دقیقه چهار تا نگهبان میان و دستو پاشو می گیرند و این بنده خدا رو پرت می کنن بیرون! وقتی این اتفاق می افته با خودش تصمیم می گیره که اینجا یا جای منه یا جای شما انگلیسی ها!
تمام تلاشش رو می کنه و شروع میکنه با مردم صحبت کردن، با کشاورزان وارد مذاکره میشه و میگه چرا ما هندی ها باید محصولات کشاورزیمون، این همه تولید رو بدیم به دست انگلیس ها؟ برای چی خودمون استفاده نکینم! اصلا این درآمد کجا میره؟ چرا این همه از درآمد ما برای اونا باید باشه؟ طول کشید تا بتواند مردم را آگاه کنه. و جالب اینه که ایشون یک شخصیت فوق العاده درون گرا ، فوق العاده ساکت و اولین باری که جلو جمعیتی که قرار بود براشون سخنرانی کنه از استرس مواجهه با جمعیت، از اون همه نگاه، از حال میره! تصمیم می گیره که در سخنرانی خودش را قوی تر و غنی تر کند. و هرگز دست از تلاش بر نمیداره، تا اینکه یواش یواش در اون دوران فقر کامل اطلاعات و ابزار مردم رو به سمت خودش می یاره.
سال های سال طول میکشه زمان میبرد تا مردم بتوانند این شخص رو به عنوان رهبر انقلابی خودشون قبول کنند. آقای ماهاتما گاندی که همان جوانی بود که ر شد کرد و توانست با انگلیسی ها مقابله کند و هندوستان رو به سمت انقلاب هدایت کرد.
یکی ازمهم ترین تصمیماش این بود در مقالات بعدیمون خیلی بیشتر بهش می پردازیم، این بود که بی هیچ وجه کسی را قرار نیست بکشیم یا ترور کنیم یا جایی را تخریب کنیم. ما بدون خشون مقابله میکنیم و برای حق واقعی مان مطالبه گری می کنیم. حتی اگر آنها ما رو بکشند، حتی اگه ما رو زخمی کنند، ما اونها رو نمی کشیم و زخمی نمی کنیم.
یکی از راه های مبارزه این بود که به مردم میگه شما در خانه های خود ماشین دارید،ماشین شما بوق داره. هر زمان جمعیت انگلیسی دیدید که در خیابان در حال رفت و آمد است باید بوق بزنید! اینقدر بوق زدند و زندند که بالاخره انگلیس ها خودشون از هندوستان بیرون رفتند و با رفتنشان کلی بدعت غلط رو یادگار گذاشتند. موزه های هندوستان رو خالی کردند، ثروت هندوستان رو غارت کردند و رفتند. آقای گاندی دو سال بعد از این استقلال توسط یکی از طرفداران خودش ترور میشه و متاسفانه کشته میشه. سالیان سال می گذره انگلستان که از هندوستان رفت ،گاندی فوت کرد پس از گذشت هفتاد سال یک جوان هندی وقتی که 18 سالش میشه گواهی نامه رانندگی میگیره و پشت فرمان میشینه، به نظرتون اولین کاری که میکنه چیه؟
بوق می زنه بوق می زنه و بوق میزنه

آموزش فروش و کسب و کار

درآمدت رو دو برابر رقیب های خودت کن! برای مشاوره رایگان، همین الان با شماره تلفن ۰۹۳۶۴۲۸۰۵۶۹ تماس بگیرید.

تماس بگیرید